سيد محمد باقر برقعى
699
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
هركه شد خويش تو ، از غير تو بيگانه شود * تا شدم خويش تو ، از خويش به كلّى رستم همه از بادهء اين ميكده مستاند ، ولى * من هم از باده ، هم از ديدن ساقى مستم نه مرا شوق نعيم است ، نه پرواى جحيم * جز كمند تو به هر بند فتادم جستم مهر زد بر لب « سرّى » غم عشق تو كه باز * با وجود تو مبادا كه بگويم هستم جمال دوست رحمى اى دوست به حالم كه ز پا افتادم * داد ، بيدادِ غمِ عشقِ رُخت بر بادم گرچه در كنج قفس بالوپرم ريخت ولى * تا كه در بند توام ، از دوجهان آزادم صيد از ديدن صيّاد گريزد ، عجب اين * كاندر اين باديه من در طلب صيّادم هر درى بود به عالم شدم و حلقه زدم * جز جمال تو در عشق به دل نگشادم عقل را راه به سرمنزل عشق تو نبود * جلوهء حسن تو در عشق تو شد استادم گر نباشد بهجز از عشق ز « سرّى » اثرى * عجبى نيست كه از عشق بود بنيادم كجا مىرويم ؟ يكى گفت روزى به يك مرد راه * كه اى شاه بىتخت و تاج و كلاه تو را گنج علم است و تخت تو روح * بود تاج تو صبر و لشكر فتوح تو دانايى از تار و پود وجود * ز هر چيز هست و ز هر چيز بود بگو تا كجا مىرويم عاقبت ؟ * چه باشد بگو عالم آخرت ؟ بگفتا از اين ره ز پرسش مگوى * لب از گفتگو بند و بينش بجوى همه خلق رفتند و ديدند آن * و ليكن نكردند با كس بيان هرآنكس كه بيند بگويد به كس * كه پرواز نايد به نزد قفس همينقدر گويم ز راز نهفت * به اندازهاى كان توانى شنفت از آنجا كه آييم آنجا رويم * هم آنجا كه بوديم آنجا شويم چو بنهاد هر ذرّهاى را بهجا * نگردند از جاى خود جابهجا